قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
140
تاريخ الفي ( فارسى )
كوفه نه از جهت ظهور خيانتى معزول كرده بودم . با وى گفتند : يا امير المؤمنين ، چون چنين است چرا وى را خود تعيين نمىفرمايى تا مادهء خلاف و نزاع منقطع شود ؟ فرمود : مكروه مىدارم كه متحمّل بار گران گردم ؛ هم در حال حيات و هم در حال ممات . و روايتى آنكه چون از وى طلب خليفه نمودند ، گفت : اگر ابو عبيده در سلك احيا منتظم مىبود خلافت را به او تفويض مىنمودم . اگر حق تعالى از من سؤال مىكردى وجه تخصيص او به خلافت چه بود ؟ گويم ، از رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيده بودم كه مىفرمود انّه امين هذه الامّة . و اگر سالم ، مولاى ابى حذيفه ، بودى وى را خليفه مىگردانيدم . و اگر پروردگار از من سؤال كردى در عتبهء احديّه معروض مىداشتم كه از حضرت پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيدم كه مىفرمود انّ سالما شديد الحبّ فى اللّه . مردى از حضّار مجلس گفت : چرا فرزند رشيد خود ، عبد اللّه ، را خليفه نمىگردانى ؛ كه مردم او را به خلافت خليفه مىدانند ؟ جناب خلافتمآب گفت : قاتلك اللّه ، مقصود تو از اين گفتار رضاى پروردگار نبود . چگونه امر خلافت را به مردى تفويض نمايم كه در گفتار تطليق زوجهء خود عاجز آمده ؟ آل عمر را هيچ حاجت به خلافت نيست . اگر خير بود به دو رسيديم و اگر شرّ بود از ما مصروف شد ، بس است . آل عمر را حاجت نيست كه احدى از ايشان به امر خلافت محاسب و مسئول باشد . آنگاه گفت : هركس كه اين شش مرد به خلافت وى اتّفاق نمايند او را خليفه دانيد و اگر كسى را مخالفتى باشد و به ظهور آيد ، مخالف را به قتل رسانيد . و اگر بعضى از اين شش بر بعضى ديگر خلاف ورزند اكثر را حكم كلّ دهيد ، و اگر فرق متخالفه متساوى باشد بر حكم عبد اللّه بن عمر راضى باشند و وى را حكم كنند ، و الّا در طرفى كه عبد الرحمن بن عوف بود آن [ را ] مرجّح داريد و مخالف [ را ] به قتل رسانيد . « 1 » و بعد از آن گفت : يا على ، اگر مسند خلافت به وجود تو تزيين يابد ، بايد كه كمال شكر نعمت منعم حقيقى ، جلّ ذكره ، به جا آورده ايثار قرابت خويش بر ساير مردم نكنى و بنو هاشم را بر گردن مردم ننشانى . و اى عثمان ، اگر خلعت حكومت بر قامت تو چست آيد ، اختيار اقارب خويش بر باقى مردم نكنى و بنو اميّه را بر رقاب مردم سوار نسازى . و با هريك از زبير و عبد الرحمن و سعد اين نصيحت به تقديم رسانيد و فرمود كه : تا زمان قرار امر خلافت ، صهيب « 2 » بن سنان رومى - كه اكنون مدّتى مديد است كه صهباى مؤاخات با يكديگر نوشيده
--> ( 1 ) . دادن امتياز به عبد الرحمان در شوراى شش نفرى ، مقدّمهاى بود براى روى كار آمدن قريش و بنى اميّه و يادآور اين گفتهء صريح عمر خطاب به عثمان : « مىبينيم كه قريش تو را امام كنند و تو قوم خود را بر مردم مسلط گردانى . » ؛ - محمّد على خليلى ، خلفاء راشدين ، ص 155 . ( 2 ) . صهيب : ابن سنان بن مالك ، كنيهاش ابو يحيى ، از تيراندازان نامى عرب و از سابقان در اسلام ( وفات 32 ه . ق . ) . در صحيحين سيصد و هفت حديث از او آمده است . وى به خاطر زهد و پارسايى بين مسلمانان شهرت دارد ؛ - لغتنامه .